کد خبر 141486
۸ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۹

نامه ای به پدربزرگ شهیدم

نامه ای به پدربزرگ شهیدم

سلام بابابزرگ آسمونی من

میگن بهشت خیلی زیباست و شهدا توی بهشتند. بابابزرگ وقتی بابایی عکساتو بغل می کنه و تمیز می کنه اشکم درمیاد؛ میرم بغلش می کنم و ازش می پرسم دلت واسه باباییت تنگ شده، میگه وقتی شما رو دارم غصه ای ندارم. آره بابابزرگ، بابام این جوری بهم میگه ولی می دونم چقدر تو دلش غصه داره. وقتی بابایی دستم رو می گیره و نوازشم می کنه دلم گرم میشه، کاش توهم بودی و دست بابام رو می گرفتی، اون وقت بابام غصه نمی خورد. بابابزرگ من خیلی دوستت دارم برامون دعا کن

ما هرپنجشنبه به دیدنت می آییم، چی میشه یه بارهم تو بیایی پیش ما، بابابزرگ چند روز پیش جشن تکلیف من بود، بابایی به من گفت که شما به خاطر نماز و کشور جنگیدی و شهید شدی، از من خواست تا راهت را ادامه دهم.

قرارما سال های دور در بهشت. بابابزرگ جونم این شعر رو خودم واست سرودم.

بابابزرگ می بینی

بابام چه غصه داره؟!

خیلی دلش گرفته

چون که بابا نداره

دلم می خواد مثل من

بابایی داشته باشه

اون وقت بابا جون من

هیچی غصه نداره

دستامو آروم آروم

روی سرش می کشم

می رم تو آغوش اون

زودی بوسش می کنم

می گم بابای خوشگل

ناراحت از این نباش

بجای اون، من پیشت

هستم تا اون آخراش

خداکنه که یک روز

دوباره تو بیایی

بابابزرگ خوبم

جات خالیه خدایی

می دونی تو پدرجون

نوه هات شده دوتا

اسم مون رو می دونی

ثناجون و بهنیا

دلم می خواد بدونم

که اون بهشت قشنگه

دل شما تو بهشت

برای ماها تنگه؟!

زندگی اونجا خوبه؟!

آره، ولی نه اینجا

تو اون جا هستی بابا

پیش خدا می شینی

از بالای آسمون

داری ما رو می بینی

به این خاطر خوش حالی

ولی می دونی پدر؟!

مشکل ما همین جاست

نمی تونیم شما رو ببینیم ما از اینجا

شما اون جا شاد هستید

درست می گم بابا جون؟

ولی کاشکی می دیدی

چطوره زندگی مون

بابای خوب مایی

کاشکی یه روز بیایی

ثنا زنگانه، نوه ی شهید درویش علی زنگانه از استان گلستان، شهرستان علی آباد کتول، دبستان موقوفه غیرانتفاعی مهدیه، کلاس سوم ابتدایی

برچسب‌ها